تبليغاتX


Now I know... I'm not a loser

26م شهريور

 یکسال دیگه ام گذشت ! و اگه بخوام امسالم رو دوره کنم فکر کنم معجونی از دو سال اخیر باشه که روزهاش توی هم گره خوردند از بس که روزهای جمعه اش حرف تازه ای برام نداشت ! از بس که شنبه روز بدی بود و چهار شنبه اش خاکستری بود و دفتر کهنه ی یادداشتهای من میگفت که سه شنبه روز میلاد منه !


 

سال بدی نبود ولی سال گندی بود ! مزخرف بود و کسل کننده ، از اون کسل کننده هایی که خارش میاره ! از اونایی که دوست داری لم بدی کنج اتاقت و به موزيك گوش بدي !

 

میبینم صورتمو تو آینه ، فکر میکنم این2  سال ، 10سال گذشته ! احساس میکنم خیلی پیر شدم انقدر پیر که حتی کارهایی هم که مخصوص سن خودمه رو منکرش میشم و میگم ” ای بابا دیگه واسه ما دیره ” حتما اینم یه بیماری ه ، اونم یکی از “ایسم” دارهاش ! خوبه دیگه .. یه ایسم دیگه به گنجینه ایسم هامون اضافه میشه ! بیماری که فکر کنی هر یه روزت یه سال گذشته و بعد ** سال کلی عمر کردی و الان مثل بازنشسته های فلک زده وقتشه بری تو پارک بشینی و از شکار پلنگ براي پیرمرد های عینکی بگی ! پوووف …

 

آدم نمیدونه روز تولدشه چی کار باید بکنه ؟ خوشحال باشه ؟ که چی مگه چی شده ؟ ناراحت باشه ؟ دکی ! چرا ناراحت ؟ اگه ناراحت نه ، پس چرا آدم دلش میگیره این وقتا ؟ چرا شباش شبهای غلیظیه ؟ چرا آدم خوابش نمیبره ؟ چرا شروع میکنه به جفنگ گفتن ؟ چرا ؟ چرا دوست داره با یکی صحبت کنه ؟؟ واقعا چرا ؟

 

پووووف ..


شب بخير

 



 


| Writer |

وقت رفتن شده است...





مرگ را می شنوم ،

که مرا می خواند ،

مرگ ، آن یار که من مدت هاست ، منتظر چشم به در آمدنش می پویم



 

آسمان می بارد ،

او مرا می خواند ،

این مسافر دیگر ، کوله بار غم خود را مهیا کردست ،

وقت رفتن شده است...


| Writer |

مرا پرواز دهيد

 


 

 

 

من را پرواز دهید …

 

بالهایم سرد است

 

دستهایم خشک و پاهایم بی جان ..

 

با جراحتي ژرف در سينه

 

 

 

من را پرواز دهید !

 

من تنم سالیان است در برف…

 

خشک شده میدانم !

 

من صدایم سخت شده میدانم …من منتظر احساسم میمانم !


 

من را پرواز دهید ..

 

 


| Writer |

وقتي كه زمين مي سوزد

 

 

از درون میسوزم ،

دارم میسوزم از درون

آن قدر گرم میشود که در زمستان

باز میکنم پنجره را

تاق باز ، دراز کش !

به چه فکر میکنم ؟

فکر ؟

همین فکر است که مرا عین دیدن یک سوسک از جایم بلند میکند !

در را باز میکنم ، پوف ! خبری نیست

همه خوابند ، اما…

اما من بیدارم

به چه فکر میکنم ؟

پوه ، نمیدانم !

میدانم ! اما همه اش این نیست ،

میدانم که همه اش وداع با چشمهای درشتش نیست !

موضوع “من ام” ، من ، که در یک شوک بی دلیل به خود آمدم !

گرم است ، میسوزد درونم و میدانم که نباید اینجا بمانم ،

جایی که زمین میسوزد .

خط آتش ؟

صدای کوبه های متوهم !

به چه فکر میکنم ؟

که چه بی دلیل ممکن است پوچ شوی !

که چه بی دلیل ممکن است فراموش کنی احساس را و کور شوی در یک لحظه .

نه ،

غرق در توهمات احساسانه ات نشو !

هی، زندگی ماندن در خوک صفتی آدمها نیست ، به چه فکر میکنی ؟

نمیدانم ،

آرام باش ، قصر دیگر بی نور است و تو چشمانت همرنگ تاریکی است ! میتوانی در را ببینی ؟

،

پوووووووووووووووووووووف ، باز به چه فکر میکنی ؟






| Writer |

زمستان 86




همیشه ، وقتی فکر میکنی زندگی انقدر عادیه که داره حالت به هم میخوره همون وقته که همه چیز به هم میریزه !

 

نمیشه گفت همه چیز ولی مهم ترین چیزها رو در بر میگیره !

 

دوستم میگفت ، این زمستون ه لعنتی همه چیز رو سرد یخ زده میکنه انقدر که چیزی در وجودش باقی نمونه و با همون سرما آب بشه ! ولی خب همه چیز رو به این راحتی نمیشه حضم کرد ، بعضی چیزها روح آدم رو در انزوا مثل خوره میخوره ! اینکه داری رخ دادن یه فاجعه رو با ذهنت میبینی و هر لحظه داره ثانیه شمارهای انفجار کم تر و کمتر میشه و تو ، هیچ کاری نمیتونی برای از کار انداختنش بکنی ! ثانیه شمار های وارد عددهای یک رقمی میشن و برف همه جا رو میگیره و سرما سرعت تحمل ثانیه ها رو کمتر میکنه ، انقدر کم که از ۱۰ تا صفر رو یادت نمیاد و اونوقت لحظه ای که ترسش رو داشتی فرا میرسه میخوای بزنی بیرون تا از ترکش های انفجار جون سالم به در ببری ولی نمیتونی همینطور که داری نفس زنان تو خونه راه میری تلویزیون روشن میشه و صدایی شروع توده ی برفی دوم رو اعلام میکنه ! اونموقع است که فکر میکنی چقدر از زمستون متنفری !

 

دوتا قرص خواب آور میندازم بالا و میرم روی تخت دراز میکشم و به همه پیشگیری هایی که تا قبل از انفجار انجام دادم فکر میکنم ، “نکنه بازم میتونستم کاری بکنم نکردم ، نکنه چون این کارو کردم جریان شدت گرفته ، نکنه اون کارو نباید میکردم ، نکنه ، نکنه ، نکنه ” همینجور که “نکنه ها” زیادتر میشن ضربان قلب هم تندتر میشه و برای مدتی حس میکنم من در آینده از تنگی نفس خواهم مرد ، بلند میشم میرم کلمو میکنم لای پنجره تا یه وقت همین چند اپسیلون نفس هام هم تموم نشه ! درکش میکنم ، شاید سرما به زندگی افراد مجاور هم نفوذ کرده و باقی هم سرمازده شدن ، ممکنه !

 

هنوز هم درکش میکنم !

 

بهتره نخوابم ، یادم میاد اوایل زمستون ه لعنتی که یه بختک ه دائمی تمام وجودم رو در برگرفته بود و شبی رو یادم میاد که مثل همیشه دراز کشیده بودم روی تخت و به نجواهای موسیقی گوش میدادم ، دیدم موجودی به هیبت یه تفکر پارانویدی از وجودم داره بلند میشه ، رو به رویم میشینه و شروع میکنه با من حرف زدن ! قدرت تشخیص واقعیت رو نداشتم ، نمیدونستم که واقعا خیالاتی شدم یا “او” واقعا آنجاست و دارد با من حرف میزند ! در یک لحظه تنهایی اطراف ، تمام وجودم رو در خودش بلعید و تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که شماره رو بگیرم و بهش بگم که این مرتیکه چیا داره میگه به من ، احساس میکردم اینجوری هم خالی میشم و هم از شر این کابوس راحت !

 

این کار رو کردم ولی همه چیز اونطور که تو ذهنم برنامه ریزی کرده بودم عملی نشد و من اون شب رو در کنار همزادم خوابیدم و تا صبح به حرفهایش گوش دادم !

 

عجب شروع فصل مزخرفی ! احساس اینکه داری یک نفر دیگر رو با خودت اینور و اونور میبری و وزن سنگین هیکل ش روی ذهنم سنگینی میکرد !

 

بهتره نخوابم ، بهتره برم یه سری چرت و پرت توی وبلاگ بنویسم تا نفسم سر جاش بیاد ! ولی بدبختگی این بود که سرما از درون فیبرهای نوری به اینترنت هم نفوذ کرده بود و دومین و هاست رو به کما برده بود ،

 

برف ها آب شدند و نفوذ سرما به مرحله ی جدید تری رسیده بود ، عقربه ها دیر به دیر تکون میخوردن مگر مواقعی که میکروب های تلخ در بدنت روانه میشدند ، این بهترین کاری بود که میشد بر علیه زمان کرد ،

 

دیگر همه چیز دلگیرم میکرد حتی دیدن صورت برادرم ، اوه اون که دیوانه ام میکرد ! کوچه ی خونه مون ، عکسهای تيمم روی دیوار و همه ی چیزهای اطرافم ! کارم شده بود خواندن آرشیو متن های قدیمی گوشی و خلسه زدن در موسیقی !

 

روزهای بعدی زمستان وعده ی اتفاقات دیگری رو میدادن که هر کدومشون به نوبت اتفاق افتادن و آخرین توده های سرمای زمستان به زمان حال رسیده اند ! هیچوقت و هیچسالی مثل امسال منتظر رسیدن بهار نبوده ام و امیدوارم اتفاق دیروز آخرین اتفاق بد زمستان سیاه ۸۶ من بوده باشه و بخاری اتاق حداقل تا آخرین روزهای زمستون دووم بیاره وتا جایی که میتونه سرمای اتاق رو کمتر کنه !

 

ولی هنوز هم وقتی دارز میکشم حس میکنم یک روزی ار تنگی نفس خواهم مرد و همانطور به خواب میرم !


| Writer |

Never-Land




بعضی آهنگ ها آدم رو به اوج لذت میرسونه ! لذتی که با لذت مرگ برابری میکنه !


وقتی یه آهنگی که حس و حالت رو عوض میکنه گوش میدی میخوای فریاد بزنی از ته اعماق قلبت از اون نقطه سیاهه که هیچ اعتقادی توش نمیره از ته ته اون نقطه سیاهه ! فریاد بزنی و با آهنگ هم آواز بشی ! خودت رو بندازی تو بغل آهنگه بهش پر و بال بدی و باهاش پرواز کنی !

یه حسی بهم میگه منم باید پرواز کنم باید برم یه جای دور ، یه جای خیلی دور ... جایی که آدما نباشن .. جایی که فقط مرغ های آوازه خون باشن .. باید دل از یه سری چیزا برید ! هر کسی یه سری وابستگی ها داره ! همه همینطوری اند ! همه دنیا رو دوست دارن ، هر کی دنیای خودش رو داره ! ولی دنیایی که من دارم مدت هاس خراب شده ... امروز دلم میخواد با یکی از این آهنگ ها پرواز کنم با یکی از قشنگ تریناش ... برم ، تنهای تنها .. بالای ابرا ! اون دور دورا ! اونجا ، جایی که دست خدا هم بهم نرسه !
کسی نباشه ، فقط من باشم با یه آهنگ خیلی قشنگ مثل صدای آب ...
فقط همین ، صدای شر شر آب ! که بریزه روی سرم ... منم خودم رو پرت کنم تو بغلش ... بشه مثل مسکن واسه من ! دلم میخواد ، حیف که هنوز زنده ام و این آرزو مال زنده ها نیست ...
.
.
.

| Writer |

thoughts of my mind




My broken sleep will never be the same

I'm only hanging on

And waiting for another night

I'm walking through the dark

Again

And I am not afraid to be alone

Anymore

| Writer |

عاشق تر از آنم كه عاقل باشم ...




اشك مي ريزم ،

چيزي را نمي بينم ،،

پشت همه ي آن خاطرات خوب و مبهم پنهان مي شوم ،،،


و
اشك مي ريزم ...


نمي دانم ديگر از كدام در وارد شوم ،

عاشق تر از آنم كه عاقل باشم ...

| Writer |

thoughts of my mind


Open your eyes, we're not in paradise

How can't you see this stress is killing me?

Fulfil your dreams; life is not what is seems to be

We have captured time


So time made us all hostages
 without mercy

| Writer |

فردي به هزار غم گرفتارم




فردي هستم كه اسير غم هاي زيادي شده ام
و هر لحظه كار براي من دشوار و سخت مي شود

بدون ارتكاب به هيچ گناه و خطايي در زندان افتاده ام
و بدون دليل گرفتار شده ام

ستارگان سرنوشت براي مجازات من قسم خورده اند
و آسمان و سرنوشت نيز براي نبرد با من آماده شده اند

زنداني شده ام و بخت من شوم است
و من با وجود اينكه بخاطر خوردن غم ديگران در اندوه به سر مي برم ، سرنوشت دشمن من شده است

امروز به خاطر غم از ديروز غمگين تر هستم
و امسال نيز اسير انديشه هاي ديگران شده ام

طبع و فطرت من با پشيماني من با پشيماني آويخته شده است
و هر حرفي از طومار ندامت من مانند آتشي سوزنده است


معشوقت به تو بگويد :" عشق تو بي بنيان است ."
چه چيزي سوزنده تر از اين مي تواند باشد ؟!


بخاطر گريه هاي سخت من و ناله هاي دردناك من
هر نيمه شب آسمان به تنگ آمده است

زندان سلطان غزنوي كجا و من كجا ؟!
اين چه سرنوشت شومي ست كه به من روي آورده است ؟

زنجيري سنگين به دست و پاي من زده اند !
شايد كه بسيار نادان هستم ...

علت زنداني شدنم را نمي دانم !
فقط مي دانم كه نه دزد هستم و نه راهزن

بالاخره چه كنم ، مگر چه كار بدي از من سر زده است ؟!
تا زندان شاه شايسته من باشد !

ترسيدم و فرار كردم
گفتم هر جا بروم ، بخت بد من به همراه من است

اميد هاي زيادي در طبع و وجود من نبود
افسوس كه آن آرزو ها همگي بر باد رفت ...

،
،
،
چرا زياد حرف بزنم ؟! حرف زدن بس است .
زيرا با حرف زدن مشكلي از من حل نمي شود ..!

| Writer |

فرضيه خواب و دنيايي ديگر

” وقتی خوابید دیگر خواب نبود ، داشت وسط خیابون قدم میزد و با بقل دستی اش صحبت میکرد ! از او خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و به سمت خانه روانه شد ، در حین راه در فکر وقایع چند ساعت اخیر بود که بینش وقفه ای افتاده بود که گویی هیچ چیزی در آن زخ نداده بود ، زمانهایی در خلاء ! آن زمان وقتی بود که او بیدار بود و داشت زندگی جسمی اش را ادامه میداد ”

انسان یک بخش از سه بخش زندگی اش را در خواب است و خواب دریچه ایست که جسم را از کار انداخته و ذهن شروع به پردازش وقایع و رخدادهایی میکند و زندگی دیگری را رقم میزند ، ذهن توانایی این را دارد که دنیایی بسازد که شخص در آن به زندگی دیگری بپردازد و چون ذهن فراتر از واقعیت میتواند عمل کند پس در دنیای ساخته شده اش همه چیز امکان پذیر است ! در این دنیاها انسان با روح ها هم صحبت میشود ، به همنشینی با خدا میرود ، به جای راه رفتن پرواز میکند ، داخل جنگی جهانی میشود و یا در گوشه ای تاریک مینشیند و فکر میکند ! عاشق میشود و میمیرد و وقتی مرد ذهن داده هایش را پس میزند و باعث میشود جسم عکس العمل نشان دهد و شخص از آن دنیا خارج شود ! ما بارها شده در خواب در بلندی به پایین پرت شده ایم ولی هیچگاه به انتها نرسیده ایم ، در راه با لغزشی به بیرون از دنیا پرت شده ایم و چند دقیقه ای درگیراش بودیم و به این فکر میکردیم که تا الان کجا بودیم ؟! انسان در ذهن ناخودآگاهش هیچوقت کامل نمیمیرد !

شاید با فرضیه ی آینده نگری ماتریکس همسو باشد ، ولی ما از دنیایی ویران شده و آینده ای در اختیار ماشین حرف نمیزنیم حتی از ذهن برتر هم حرف نمیزنیم ! ما از زندگی حرف میزنیم از همین امروز ، از همین صبح که بیدار شدیم و شاید در خواب ادامه زندگی رو میکردیم که در بیداری از آن بی خبریم ! زندگی که ذهن آن را برای ما به تصویر میکشد !

مدتها بود در خواب به صورت وقایع دنباله داری زندگی میکردم ، پرواز میکردم و شهر را از بالا با نکته های ریزش نظاره میکردم ! ساعتها با شخصی به صحبت مینشستم و حتی دلتنگ بیداری میشدم ! هر خواب ادامه ی خواب قبلیم بود و به قدری زندگی در آن دنیا لذت بخش بود که دوست داشتم همیشه بخوابم و در آن دنیا زندگی را ادامه دهم ولی انسان به هر دو جهان نیاز دارد و حذف کردن یکی از آن غیر ممکن است !
دژاوو/Déjà vu - کلمه ای فرانسوی که لحظه ای را تعریف میکند که ما دچارش میشویم و احساس میکنیم این لحظه یکبار دیگر هم رخ داده است و شاید دقایق بعدش هم تعریف کنیم و اگر نتیجه ای بدی از خاطرمان از آن لحظه گرفته ایم ، سعی کنیم آن کار را نکنیم و نتیجه را یک جور دیگر رقم بزنیم !
دژاوو ممکن است لحظاتی باشد که در دنیای دیگری {خواب} رخ داده و ما آن را دوباره در دنیای دیگری {بیداری} تجربه میکنیم ! و با خود فکر میکنیم که این در گذشته اتفاق افتاده است ، تقابل این دو دنیا به صورتی است که میتوان لحظاتی مشابه را رقم بزنن !

ذهن و فکر دو عنصر اصلی هدایت کننده ی شخص در دو دنیا هستند !

| Writer |

انشاء 86

زير نم نم باران ، در جاده اي بي انتهــا ،، تنهاي تنها قدم ميزنم . مقصدم كجاست ؟ ناكجا آباد ... چرا بايد سرنوشت با من چنين باشد ؟! زماني دوستاني خوب داشتم ؛ امروز چه شده كه كسي يار و غمخوار من نيست ؟! آيا گناهي از من سرزده است ؟

 

 



 

رعدها و صاعقه ها چشمانم را مي رنجاند و اين اشك من است كه مانند باران بر گونه هايم جاري شده ... آري ؛ دير زماني در اين انديشه بودم تا درهاي بسته را به روي خود بگشايم ،، اخر ان روزها راه من تنها چهار در داشت! هر كدام را كه انتخاب ميكردم راه برگشتش در ديگر بود ! ولي حالا در اينجا كه نميدانم آيا خورشيد ميتابد يا ماه و ستارگان . آيا در اين جاده راهي هم براي بازگشت وجود دارد ؟ چگونه راهم را ادامه دهم ؟

 

آيا كسي در اين نزديكي ست ؟ كه صدايم را بشنود ؟ وجودش را حس ميكنم ؟ شــايد بايد كمي بر سرعتم بيفزايم ! ، هوا ديگر تاريك است اگر عجله نكنم بايد راه شب را در روشنايي رعدها دنبال كنم..!

 

آيا كسي صداي ناله هاي سوزان مرا همراه با خشاخش برگ هاي زرد پاييزي بر روي جاده ي تنهايي نمي شنود ؟ چرا به دنبالم مي آيد ولي خود را آشكار نمي كند ؟

 

آخر من مي دانم كه با من است ، آن خدايي كه هميشه با من بود و اين را هم مي دانم كه او تنها كسي ست كه مرا در اين تنهايي ياري مي كند ؛ همان كسي كه هميشه راهنماي من بوده ...

 

 

 

اي خداي من

 

 

 

وجود گرمت را بر سايش اين بادهاي سرد پاييزي حس ميكنم !

 

 

 

آيا مي تواني اميد زندگانيم را به بدهي ؟ اين اميد كه مرا ببخشايي ..؛ آري ، مرا مي بخشايي .

 

زيرا تو تنها كسي بودي كه در مواقع سخت و دشوار زندگيم مرا به دوش كشيدي و با تمام سنگيني وزنم و گناهانم مرا تحمل كردي !

 

خداوندا سپاسگزارم

 

 

 

آيا چشمانم هنوز به خوبي مي بينند يا صاعقه آن ها را رنجانده ! آري ، آري ،،، درست ميبينم !

 

اين ها دوستان من اند كه شتابان به سويم در حال دويدنند .


 

خداوندا سپاسگزارم


| Writer |

اولين مطلب اين وبلاگ

سلام

نمي دونم ... يه حس تهوه اور كه ميگه من خيلي ...
.
.
.
.
.
.پوووف
نميدونم !
قبل از اين يه وبلاگ ديگه ام داشتم ولي ديگه دوست ندارم اون رو اپديت كنم چون ميدونم اون اونجا رو ميخونه ؛... دوست داشتم بخونه ولي الان ميخوام تنها باشم ...



 


 

| Writer |